از حبانه تا یخ فروشی/ محمد شریفی

از حبانه تا یخ فروشی/ محمد شریفی

  دیشب لیوان را از آب سرد کن یخچال که از دو مرکز تصفیه ی عبور می گذرد، را پر کردم.

 

سرد بود و تگری اما مزه و طعم آب حبانه ی مشهدی مهدی را نداشت… لیوان پر از آب یکباره مرا به کوچه پس کوچه های زادگاهم بلواس برد.  کوچه باغ های انار، یخ فروشی مرحوم خدارحم شریفی، بقالی سلیمان و اجتماعات پرشوری که هروز عصر در سکوی دکان مرحوم حسین صفاران با شکوه تر از دیروز رقم می خورد.

 

   داستان حبانه یکی از خاطرات پررنگ من است که این روزها مرتب در ذهنم مثل سریال هزار دستان رژه می رود و تکرار می شود. میوه فروشی مرحوم علی قیصری ، پیرمرد نجیب و دوستداشتنی که به هر رهگذری میوه مجانی تعارف می کرد و همه را نمک گیر…

 

یادش بخیر همه چیز خوش گذشت ولی زود گذشت و دیگر تکرار نشدند.   اما حکایت حبانه  مشهدی مهدی صفاران که خدایش بیامرزد و روحش قرین رحمت بادا، نازنین مردی بود که در ولایت ما یک دکان بقالی داشت و به اتفاق برادرش مرحوم مشهدی علی محمد که وی هم از مردان نیک روزگار بود به صورت شراکت دکان موصوف را اداره می کردند، برادر دیگرشان مشهدی حسین هم ۵۰ قدم آنطرف تر مغازه داشت که وی هم مردی سرزنده و نیکو و علاقمند به دنیای سیاست بود، اما مشهدی ابراهیم ره طریقت پیشه گرفت و  به مکتب داری و تبلیغ شریعت پرداخت.

 

حاج اسماعیل رضی الله که نور به قبرش ببارد مثل مشهدی ابراهیم هماره یک عبای زرد نائینی بر تن داشت، از ابوالعباس رحل اقامت نمود و در باغملک ساکن شد و ضمن تبلیغ شریعت یک مغازه ی بزازی برای امرار معاش دایر کرد.   این پنج برادر فرزندان کربلایی عزیز شوشتری بودند که در عنفوان جوانی به اتفاق اهل و عیال، مصادف با جنگ جهانی دوم جلای وطن کردند و  به دیار جانکی آمدند و خاک دامنگیر این حوالی و هوای مطلوب کوهستانهای منگشت و باغستانهای سحرانگیز و دل انگیز انار و رودخانه ی پر جوش و خروش بلواس ، تا آنجا به مزاج و مزاق این خانواده خوش درخشید که دل از هوای گرم شوشتر کندند و با طبیعت ملایم و مرطوب وادی جانکی دل خوش کردند و میل به ماندن در انها تشدید شد و به نحوی از انحا کسب و کار را رونق بخشیدند، و نظام نوین دکانداری توسط اخوان خامسه صفاران وارد مرحله ی جدیدی از تحول شد.

 

   ابتدا به شکل طولی سه دهنه مغازه بزرگ با یک متر ارتفاع از سطح زمین با ۶۰ متر سکو و ایجاد سقف و تارمه و سیمان کردن سطح سکو و سه دهنه پلکان نما و جلوه ی زیبایی به مغازه ها دادند، تعبیه ی چند نیمکت در روی سکوها تبدیل به استراحت گاه دل نشینی برای  مسافران خسته و عشایر دامدار بوجود آوردند که واقعا دیدنی بود.

 

مرحوم مشهدی مهدی و مشهدی علی محمد در شمال و جنوب سکوی مشرف به مغازه ها دو تا حبانه ی بزرگ روی دو تا چهارپایه ی فلزی محکم جاسازی کردند و روی هر کدام از حبانه ها دو لیوان استیل که به زنجیر متصل بودند قرار دادند، هر دو حبانه درب پوش داشتند و مرتب و اندرمکرر میزان آب حبانه ها توسط آن مرحومین چک و کنترل می شد و در صورت کسری آب با مشک دوباره آنها را آب گیری می کردند.

 

حبانه ها هر روز ساعت ۶ صبح مورد شست شو و رسوب زدایی قرار می گرفتند سپس آبگیری می شدند، و این دور تسلسل هر روز و هرروز تکرار می شد، ماها هم که اون موقع شاگرد مدرسه بودیم بعد از تعطیلی مدرسه در سکوی دکان جمع می شدیم و لیوان زنجیردار استیل را درون حبانه می کردیم و یک لیوان آب زلال و خنک سر می کشیدیم.

 

یادم می آید یک روز مرحوم مشهدی مهدی با لحن ملایم و دلنشینی ما را مورد خطاب قرار داد و گفت: بچه ها شما که خانه هایتان نزدیک است، این حبانه و آب را برای مسافران غریب گذاشتیم. مرحوم مشهدی علی محمد فرصت نداد که حرف مشهدی مهدی تمام بشود، گفت: کاکا تشنه تشنه است ، غریبه و خودی نمی شناسد ، دامنه ی ثواب و خدابیامرزی را برای امواتمان را محدود نکنیم…

 

مشهدی مهدی لبخند ملیحی زد و گفت اینهم نوعی حرف حساب است که جواب ندارد…  ٱن موقع نه برق بود و نه کولر و نه یخچال و نه یخ ، تابستان ها آب حبانه به مزاق ما خنک و دلچسب و گوارا جلوه می کرد و با فرو بردن هر لیوان به حبانه ی مشهدی مهدی برای خودش و هفت جدش خدابیامرز می فرستادیم، یکی از آرزوهای ما بچه ها در آن زمان این بود که دعا می کردیم در چله ی تابستان یکی از پیرمردها یا پیرزن های  فامیل مریض بشود.   در آن صورت خیالمان راحت بود که مرحوم حاج علی یار که طبیب محلی بود، در اولین اقدام دستور به آوردن برف و چویل را صادر می کرد.

 

برای این امور همیشه ی خدا چند جوان داوطلب برای آوردن برف و شرکت در ثواب و کمک به شفای بیمار رقابت می کردند، اول هوا غروب با خر و شله به سمت ییلاقات شناز و نخودکار منگشت به کوه و کمر می زدند تا به مناطق برفگیر می رسیدند و شله ها را پر از برف می کردند و بخاطر اینکه گرما برف ها را آب نکند شبانگاهان به طرف آبادی حرکت می کردند و مقداری چویل روی برف ها می گذاشتند و نزدیک به تیغ افتاب می رسیدند.

 

ما بچه ها هم که خبردار می شدیم به بهانه ی عیادت بیمار و در اصل بخاطر سرکشیدن یک کاسه آب برف تگری با طعم چویل به صورت مصنوعی در لاک ماتم فرو می رفتیم تا با این حیلت مشمول عنایات و سرکشیدن آب سرد تگری نائل گردیم ، سرکشیدن یک لیوان آب برف ما را چنان مدهوش و سرمست می کرد که تاویل و تفسیر و درک آن یک مثنوی هفتاد من می طلبد.  بعدها در ایذه یک کارخانه یخ احداث شد و مرحوم خدارحم شریفی که آدمی دائم التبسم و بسیار شوخ و مهربان بود ،یک دکان  میوه فروشی داشت.

 

بعدها یک  وانت پیکاب (شورلیت)خرید و پیچیدن احداث کارخانه یخ سازی در ایذه ،مرحوم خدارحم را ترغیب و تشویق کرد که بساط یخ فروشی را باب بکند، فروش یخ از ساعت ۶ صبح شروع می شد و ساعت ۸ صبح تمام می شد، همین عامل قوت قلبی شد که ما بچه ها که عصای دست پدر و مادرها بودیم در تابستان هم  سحرخیز بشویم و به عشق خریدن یخ در مغازه ی مرحوم خدارحم صف بکشیم ، یخ را که تحویل می گرفتیم یک بند محکم از سوراخ های آن رد می کردیم و گره می زدیم و دسته ی ان را در دست می گرفتیم تا دستهایمان یخ نزند.

 

قبل از حرکت یه تکه سنگ کوچک بر می داشتیم و آهسته به قالب یخ می زدیم و به اندازه یک مشت از آن را جدا می کردیم و با زبان لیس می زدیم تا به منازلمان که در باغ ها بود برسیم.

 

رونق فروش یخ خدارحم و سرکشیدن آب سرد تگری تا حدودی ما را از آب حبانه مشهدی مهدی بی نیاز کرد و بازار آب خوردن از حبانه کساد شد، آن دو بزرگوار هم بخاطر اینکه بازار ثوابشان کساد نشود همیشه یک قالب کامل یخ از خدارحم می خریدند و درون حبانه ها قرار می دادند اما حبانه ها دیگر به رونق اول بر نگشتند، تا اینکه به آبادی ما برق دادند و پای یخچال های ارج، آزمایش ، فیلکو و جنرال استیل به خانه ها کشیده شد و بساط یخ فروشی خدارحم و حبانه های مشهدی مهدی به فراموشی ابدی فرو رفتند.   دلم این روزها بدجوری هوای یک لیوان آب حبانه مشهدی مهدی و یک کلوخ یخ خدارحم را کرده است.