حکایت روز قلم/ محمد شریفی

حکایت روز قلم/ محمد شریفی

 راویان شیرین سخن چنان حکایت نمودند که سواری بر اسب در حال تاختن بود و باد شدیدی هم در جهت موافق وزیدن گرفت،گرد و خاک و غبار هم اضافه شدند ،نه دار و نه درختی و نه پناهگاهی در آن برهوت نبود که لگام اسب بکشد و بیاساید و تنها چاره ی باقی مانده تاختن و راندن در آن شوره زار بی انتها بود.

 

غُرغّر کردن روده ها و درد گرسنگی هم به بقیه بدبختی هایش اضافه شد و آن سوار نگون بخت که از بد حادثه محکوم به تاختن با اعمال شاقه شده بود، همچنان که می شتافت چون گرسنگی امانش را بریده بود. دست به تُوبرَه شد و آخرین آذوقه اش که مقداری پست pest (آرد کُنار ) بود را از کیسه بیرون کشید و مشتی بر می داشت و در دهان میگذاشت اما هربار که مشت در کیسه می کرد، چون شتابان میرفت و باد هم می وزید، قبل از آنکه آرد کُنار را به دهانش برساند باد تمام آن را می بُرد.

 

سوار دیگری که از دور متوجه اوضاع شده بود، خطاب به وی گفت : که چه میخوری؟ گفت: فعلا که باد هوا میخورم و به سوی هیچستان تاخت می کنم.

حالا حکایت جماعت اهل قلم ، (۱۴مرداد ۹۸) به مناسبت روز قلم از جانب بعضی از دوستان و تعدادی از مدیران پیام های پرطمطراقی در ستایش رسالت قلم برای من فرستادند و من هم به هیچکدام جواب ندادم ـ نه از اهالی قلم هستم و نه هم نان قلم می خورم.

در این استان، مدیران کوتوله و صاحبان رسانه های زرد نقش مزور عاشق و معشوق را در دل و قلوه دادن و نان قرض دادن بهتر از فیلم های هالیوود ایفای نقش کردند، یک عده هم که آداب معاشقه نیاموخته بودند مثل همان اسب سوار تاخت بیهوده می کنند و یک عده هم قلم را بوسیدند و غلاف کردند و در این بینابین یک عده هم سرگردان باقی مانده اند که بنویسند یا ننویسند ـ چون گوش هیچکدام از مسئولان بدهکار شنیدن نوشته هایی از جنس مردم نیست ….