حکایت طنزی از بازار بورس / محمد شریفی

حکایت طنزی از بازار بورس / محمد شریفی

خدا برات نسازه خالو نجف، اینقد وسوسه ام کردی و برایم بهار کاشتی، که اگه وارد بازار بورس و فرابورس بشم، شش ماهه بار و بندیل و بنه ام را می بندم و اون موقع است که با پارو پول جمع کنم ، لواسون ویلا بخرم، پورشه سفارش بدم، یه سری به جزایر قناری بزنم، دوش آفتاب و ماساژ مخصوص را در تایلند تجربه کنم، به فلان دانشگاه معتبر اروپایی یا آمریکایی سفارش بدهم که مدرک پرفسوری برایم صادر بکنند، محض زیبایی و خوشگلی چند تا جراحی پلاستیک و بوتاکس را در دستور کار قرار بدهم و در پایان اگر تتمه ای باقی ماند به چند بنگاه خیریه و یتیم خانه کمک مالی بکنم و با آنها عکس سلفی بگیرم …

 

اینها که همه گفتم از حلقوم لعنتی نجف بیرون آمد که من را بورس باز کند، هر چه گفتم خالو ، من آه ندارم که با ناله سودا کنم ، پولم کجا بود؟ اصلا من نمی دونم این بورس برگ چه درختی است، اما نجف ذلیل مرده دم و دقیقه پرتفوی خودش را در سامانه ی آگاه نشانم میداد که در خرید فلان سهم ده درصد سود کرده سرجمع سود آن ده میلیون است ، همینطور ده میلیون و بیست و… سودهای بادآورده اش را نشانم می داد و وسوسه ام می کرد و از سفرهایش به آمستردام و هاوایی و پاریس می گفت،اینقد گفت و گفت تا من را هم وسوسه کرد.

 

من باب احتیاط و جهت مشورت با عامو خانقلی تماس گرفتم و وصف عیشی که نجف از بازار بورس کرده بود را واو ننداز به سمع مبارک ایشان رسانیدم ، عامو خانقلی گفت: خالو تو که نه پولش را داری و نه تجربه و علمش، برایتان چه توفیری می کند که خر داروغه چاق باشد یا لاغر، اما از من گوش میگیری خودت را به درد سر ننداز …یک قطره شبنم در لانه ی مورچه معادل است با سیل های بنیاد برافکن سیستان و لرستان و خوزستان در سال ۹۸، حال خود دانی ….

 

خالو این سودها حکم طعمه را دارند که مارگیرها اطراف لانه های قرار میدادن تا با این وسوسه حس طمع مارها را برانگیخته و با این سیاست آنها را از لانه ها بیرون بکشند و بعد انها را به تله بندازند و زنده شکارشان کنند تا آنها را با قیمت خوب به سرم سازی رازی جهت تهیه واکسن بفروشند، حضرات هم می خواهند نقدینگی را با این سیاست غرق کنند، من یک ایلیاتی ساده بودم که نه حرف های خانقلی را می فهمیدم و نه راست یا دروغ گفتن نجف را می تواتستم تشخیص بدهم …

نجف لامذهب که شیطان توی جلدش فرو رفته بود،کاری کرد که سایر فرمایشات خانقلی را به بعد واگذار کنم ، گوشی را قطع کردم و خانقلی را به امان خدا سپردم.

نحف بازهم از بورس گفت ، از نقدینگی گفت، از ضمانت بانک مرکزی گفت ، از حمایت های بیدریغ دولت خالو حسن از بورس گفت…. مثل قلندر گفت و گفت تا حسابی من را انداخت توی هچل و ادبار و بدبختی…

در راستای تامین منویات نجف و جمع کردن پول نقد ،مقداری اشیاء نفیس از انواع انگشترهای عتیقه گرفته تا ساعت و… رویشان چوپ حراج زدم ، چند میلیونی جمع شد، سیاست ریاضت اقتصادی و صرفه جویی در مخارج خانه و قطع مراسمات فاتحه در شهرستان ها و سفر تابستانه را به بهانه ی کرونا لغو کردم ، یک مقدار ناقابل که از این و آن طلبکار بودم را مطالبه و نقد کردم.

 

چندرقازی که در بانک ها پس انداز داشتم را یک کاسه، یک وام هم گرفتم ،از دو نفر هم مقداری قرض گرفتم که سرجمع همه ی آنها به چند ده میلیون ناقابل می رسید،

فی الفور کد بورس و کد احراز هویت و ثبت نام در کارگزاری مفید را به انجام رسانیدم و نام کاربری و رمز را تحویل نجف دادم ، ده ، دوازده روز اول سود روی سود تلنبار می شد و نزدیک به ۳۰ درصد به کل سرمایه گذاری های من اضافه شد، هر روز برای نجف سلام و صلوات نذر می کردم و به خانقلی لعنت می فرستادم.

 

شب ها خواب جزایر قناری و هاوایی می دیدم و روزها ویلای لواسون را در خیال خودم ترسیم و با صورت بوتاکس شده در رویا با ماشین پورشه در جاده هراز- چالوس ویراژ می رفتم، بعضی مواقع به کله ام می زد مثل مرحوم حبیب یغمایی برای بچه های آبادی ام مدرسه و کتابخانه بسازم …تا اینکه نیمه ی مرداد ماه ۹۹ فرا رسید و بازاو بورس به کما رفت، تمام سودهای بادآورده بعلاوه ی ۶۵ درصد اصل سرمایه با هم پریدند و باد هوا شدند و من دوباره رفتم روی همان مدار صفر درجه سابق اما با کلی بدهی و قرض و قله … تازه فهمیدم که خانقلی چه گفت، که فهمیدن یا نفهمیدن آن زیاده باهم فرقی ندارند.

نجف الهی خیر نبینی ، مردم رفیق دارند من هم رفیق دارم.

اون بابا برای رفیقش حاضره تمام لواسون را بخره

اون یکی برای رفیقش خونه ی می خره ، زمین می خره …

رفیق من هم من را به روز سیاه انداخت.

مردم رفیق دارند ، من هم رفیق دارم، خدا برات نسازه نجف