دو کلام حرف نا حساب با فرهیختگان خوزی/ محمد شریفی

  آزرده‌ام، نگرانم  دلخسته‌ام از  خویش، از دوست، از فرهیخته های به اصطلاح اهل قلم که قلم را اسباب معاش و ترقی و ارتقاء و جاه و جلال  کردند.

از سالوس ریا و به قول حافظ از طبل زیر گلیم دلم خون شد. کارم به گلایه کشید با دل پر ریشم، در نظرم نوشی در قلب و جگرم نیشی، گر گله کردم دلگیر مشو، دلم خون است، حوصله ام تنگ است.

 

وقتی دلم می گیره یاد جلیز ولیز سیر و پیاز داغ خاله ستاره می افتم که می خواست آب پیازی درست کنه، ولی همیشه ی خدا از فرط بی روغنی بوی سوختنش در فضای تنگ آبادی به مشام می رسید و سپهدار شوهر ستاره  داد و هوار می کشید و با غرولند تشر می زد: ستاره خیر نبینی همین یک دونه پیاز و یک حبه سیر را هم دود هوا کردی؟

 

آنچه مرا به درد آورد حکایت منصور حلاج و ریگ انداختن مصلحتی شیخ شبلی بر تن نحیف منصور حلاج نیست، درد من  حکایت اهل قلمی است که در دور دوم انتخابات اهواز (شهریور ۹۹) دست به شیرین کاری زد.

 

در تقارن با اعلام رسمی نتیجه ی انتخابات و شاید متعاقب آن، یکباره در فضای مجازی چشمم به جمال تمثال مبارکی افتاد که از اهالی قلم بود و  صاحب جریده و دفتر و دستک و بعضی ها امیرالنثر و نظم می خواندنش، آنچنان که گاهی در قامت جلال بانگ ابوعطا سر می داد، این بار  تصویر و  شمایل فاتحانه اش را از فتح بهارستان در فضای مجازی به یادگار گذاشت، با تعرفه ای به سینه چسپانیده و بر روی آن با خط خوش نام کاندیدای پیروز را نوشته تا به تأسی از مجاهدان روز شنبه بدون هزینه و تلاش، سوار بر خر مراد روی اسب برنده شرط را ببرد و این تصویر چقدر در فضای مجازی چرخید و چرخید و  با هر نگاه دل من مثل منارجنبان اصفهان لرزید.

 

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم

شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم

 

  وقتی کار بعضی از اهالی اهل قلم به اینجاها بکشد باید قلم را بوسید و غلاف کرد. این یادداشت فرد به خصوصی را نشانه نگرفته است. فقط  تلنگر و هشداری است که ابداعاتی از این دست توسط اهل قلم دیگر تکرار نشود. من با رای دادن و حمایت کردن از این کاندید و آن کاندید مخالفتی ندارم من با انتشار شمایل با سنجاق کردن تعرفه در سینه دلم به درد می آید.