زمانی دلم می خواست علیمردان خان شوم/ محمد شریفی

زمانی دلم می خواست علیمردان خان شوم/ محمد شریفی

یک زمانی دلم می خواست علی مردان خان بشوم، اما حالا به پیوند چویل و کرفس قانع شده ام …

   بچه که بودم همیشه ی خدا دلم می خواست علی مردان خان بختیاری باشم، همان یکه سواری که دوش بدوش نادرشاه افشار برای مام وطن جنگید، و دمار از اشرف و محمود افغان  درآورد.

 

علی مردان خان در رکاب نادر از قندهار تا سومنات هند با  هشت هزار سوار بختیاری هفت و چهار شمشیر زد و  گردن گردنکشان و یاغیان و طاغیان داخلی و  اجنبی های روس و عثمانی را شکست.

 

نادر که کشته شد علی مردان خان چهارلنگ با ابوالفتح خان هفت لنگ و کریم خان زند پیمان اتحاد بستند که کشور را از هرج و مرج نجات بدهند بعد قدرت را بین خودشان تقسیم کنند، چون علیمردان اقتدارش بیشتر بود نایب السلطنه شد.

 

ابوالفتح خان حاکم اصفهان و کریم خان زند فرمانده قشون شد ،علی مردان خان بر سجع مهرش نوشت:- علی مردان را به عالم امیر است – رقابت قدرت سر به ناسازگاری کشید و علی مردان خان ابوالفتح خان را کشت و بعدها هم خودش با یک خواب قیلوله دست به سادگی زد و بدون ملازم به دیدن محمد خان زند رفت و کله اش بر مناره رفت و کریم خان شد حاکم بلامنازع ایران.

 

به اینجای قصه که رسیدم ، دلم  بدجوری گرفت، و کم کم  شوق  علیمردان خان شدن در من خاموش شد. بعد از مدتی دلم میخواست مثل کریم خان عصرها فرش پهن بکنم بر فراز ارگ کریم خانی و  نی قلیونم را بذارم روی بالش های بزرگ مخملی و از اون بالا بالاها رکن آباد و گلگشت و بازار وکیل را ورانداز بکنم.

 

بعدش نعره بزنم و براتعلی را احضار بکنم و بهش بگم آهای قرمساق !!الساعه  برو و امامقلی داروغه ی شیراز را کت بسته بیار تا بهش حالی کنم که رسیدگی نکردن به کار رعیت چه تبعاتی دارد؟

 

وقتی با چوب انار و ترکه ی کنار به فلکش  بستم حساب کار دستش میاد که یک من ماست چقد کره داره؟ کم کم آرزوهایم به تحلیل رفتند و کف گیر به ته دیگ خورد، این روزها دیگر هیچ آرزویی من را دلخوش نمی کنه ،نه پیوند نخل و بلوط!! ، نه راهیبابی میرزا حبیب!!

 

نه وعده های خالو کریم !!، نه تعارفات میرزا والی !! نه وضعیت سفید اعلام  کردن کرونا !!، نه راه افتادن قطار شهری! ، نه رنگ کردن پل کارون به رنگ قناری !! ،نه حل شدن معضل بیکاری !! ، نه به ثمر نشستن درخت های یادگاری مبارزه با ریزگردها !!

 

نه پس گرفتن سیلو !!، نه پرداختن مواجب چهار ما پیش کارگران نیشکر هفت تپه !!، نه آمدن کاپیتان به خوزستان !! ، نه وعده های سرخرمن بعضی از نماینده های خیلی انقلابی !! ..، هیچی دیگه من را دلخوش نمیکنه.

 

این روزها همه ش دلم میخواد که بالای کوههای منگشت بر فراز  قله ی شناز بنشینم و بگم آهای آقا کرامت!! یک بوته چویل و دو برگ کرفس بهم بده که میخوام خوب بو کنم؟ و کرامت هم بگه کری به چشم …. بعدش به کرامت بگم نخل اهدایی ابوفاضل را با بلوط تنومند بالایی پیوند بزند.  امیدوارم این پیوند آخر خوب خوب به ثمر برسد.