• امروز : پنج شنبه - ۶ آذر - ۱۳۹۹
  • برابر با : 11 - ربيع ثاني - 1442
  • برابر با : Thursday - 26 November - 2020
0

سی و پنج سال پیش من را کرونا گرفت/ محمد شریفی

  • کد خبر : 87248
  • 01 سپتامبر 2020 - 14:14
سی و پنج سال پیش من را کرونا گرفت/ محمد شریفی

هشدارکرونا را در واپسین روزهای منتهی به پاییز غمبار بیشتر جدی بگیریم ، این نوشتار را با حوصله و صبوری تا آخر بخوانید. حکایت یکم: اجمالی بر تاخت و تاز کرونا   غالب پزشکان و ویروس شناسان ایران و جهان و در رأس همه ی آنها سازمان بهداشت جهانی که علی الظاهر،مرجع و مأوا و […]

هشدارکرونا را در واپسین روزهای منتهی به پاییز غمبار بیشتر جدی بگیریم ، این نوشتار را با حوصله و صبوری تا آخر بخوانید.

حکایت یکم: اجمالی بر تاخت و تاز کرونا

 

غالب پزشکان و ویروس شناسان ایران و جهان و در رأس همه ی آنها سازمان بهداشت جهانی که علی الظاهر،مرجع و مأوا و ملجاء و حافظ سلامت همه ی جهان بشریت است، در این اتفاق اشتراک و باور تام و تمام دارند که پدیده کوئید ۱۹ در خانواده بزرگ کرونا در سال ۲۰۱۹ به منصه ی ظهور و بروز رسیده است و برای اولین بار در ووهان چین و ماچین مثل کبوترهای مرحوم شیخ دانا پر پروازش گل کرد و تمامی عالم و آدم را با سرعت نور بی محابا در نوردید و تخم بق و لق کرونا را گردافشانی و عالمگیر کرد.

 

نتیجه اش هم این شد که در تمام کره ی زمین از فقیر و غنی، سیاه و سفید و خاکستری، آمریکایی و اروپایی و آسیایی و آفریقایی و حتی قطب جنوب هم از تیر رس این بلای خانمان سوز چینی در امان باقی نماندند، تا الان خیلی ها مبتلا،یک عده با اعمال شاقه بستری در صدها دارالشفا، تعداد کثیری متوفی و بدون زحمت دادن به عزرائیل با صدمن آهک و سایر مشتقات گندزدایی حواله شدن به سینه قبرستان ها، بعضی ها در خوف و رجاء بعضی ها پناه بردن به سوراخ دعا، یک عده هم دل خوش کردن به روغن گل بنفشه و عنبر نسارا و پروتکل های صد من یک غاز ، اما با همه ی احوال تا الان که دهم شهریور ۹۹ است، نه واکسنی ساخته شد و نه دوایی و درمانی و این بلا شد درد لاعلاج و بی دوا …

 

دولت ها در اقصی و نقاط در ابتدا کوبیدن بر طبل قرنطینه و دعوت مردم به حبس در خانه ها، اما خیلی زود کفگیرشان خورد به ته دیگ و حساب کار دستشان آمد که دمیدن بر ساز تعطیلی ها و بستن ادارات و مشاغل و کارخانجات حتی اگر گنج شایگان و قارون را هم داشته باشند، کفاف مخارج بد مستی های غول کرونا را پاسخگو نیست و هر کاری بکنند دو قورت و نیم این غول بی سرپا به قوت خود باقی خواهد ماند، و نتیجه این شد که دستور پروتکل اجباری قرنطینه کردن مردم در خانه ها از دستور کار خارج بشود.

 

در نهایت بیشتر دولت ها با تاکید موکد به این راه حل بی هزینه و ضرر رسیدند که مردم پروتکل های بهداشتی را رعایت احوال بکنند، ماسک بزنند، در خانه بمانند، اگر آمدند بیرون فاصله گذاری را رعایت بکنند، روسیه و چین و آلمان هر روز خدا نوید ساخت واکسن ضد کرونا می دهند، اما یک ساعت بعدش از بیخ و بن خبرهای ساخت واکسن با شدت و حدت تکذیب می شود و همان یک ذره امید هم باد هوا می شود.

 

بخش کوچکی از مردم که دستشان به دهانشان می رسید و ژنشان هم مرغوب بود، به دلیل بهرمندی از ثروت و نعمت فراوان و پول های بادآورده شان که از قله ی اورست هم بالا زده بود، در ییلاقات و سرحدات در کاخ های مجلل و ویلا باغ های کنار دریا که برای روز مبادا ساخته بودند، در اقدامی سخاوتمندانه به پروتکل قرنطینه و ماندن در خانه های برین لبیک گفتند و با بساط دود و کباب و قلیان و هزار کوفت و زهر مار دیگر برای خودشان حال می کنند و قطعا کرونا هم زورش به آنها نخواهید رسید.

 

قشر متوسط جامعه که بند نافشان به حقوق و مواجب دولت و کارخانجات و موسسات خصوصی بند است ، عملا قرنطینه و حبس در منزل برایشان ناممکن و کان لم یکن است، زیرا اگر قرنطینگی پیشه کنند و در منزل بمانند باید قید شغل و مواجب را بزنند که نه میسر است و نه ممکن ، اما این قشر با زدن ماسک و الکل تراپی و حفظ فاصله گذاری تلاش می کنند زور خودشان را بزنند که غول کرونا را زمین گیر بکنند.

 

اما یک اکثریت عظیم و قریب به ۸۰ درصد که مشتمل بر اصناف و بازاری های خرده پا، کارگر و بنا و کشاورز و باغدار و راننده و علاف و بیکار و مستمری بگیر و کودک کار و زباله گرد و… هستند که نه می توانند در خانه بمانند و اگر بخواهند پروتکل ها را رعایت بکنند به جای هفت خان با صدخان رستم مواجه می شوند.

 

این معضل هزار و یک دلیل دارد که کمترین آن فقر و مکنت و ناداری است، دولتها باید به این مهم جور دیگری تمرکز کنند و راه حل بیابند، خصوصا از این بابت که کرونا ویروس مرتب تغییر جهش می دهد و حسابی خودش را با آخرین ورژن های روز دنیا بروز رسانی می کند. البته خیلی دولت ها گام های بزرگی برداشتند و آنچه از دستشان برآمد برای مردمشان دریغ نکردند و خیلی از دولت ها هم مردود شدند و با بی برنامگی و روزمرگی و ندانم کاری به کرونا بیشتر حال دادند تا مردم کشور خودشان ….

 

اما حکایت دوم و کرونا گرفتن خودم در ۳۵ سال پیش که هم خواندنی است و هم شنیدنی ، خصوصا کلامات پایانی آن که یک سینه سخن نهفته در خود دارد.

 

حکایت دوم: کرونا گرفتن من در ۳۵ سال پیش

 

درست توی ۱۰ سالگی اوضاع و احوال جسمی ام بدجوری قراش میش و قمر در عقرب شده بود، روزی نبود که آب خوش از گلویم پایین رفته باشد، هر روز خدا یه جایم درد می گرفت. هرچه دوا و دکتر و قرص و شربت و آمپول و سایر مخلفات شیمایی و گیاهی و عطاری بود با تجویز این پزشک و آن پرفسور و این دعانویس و اون عطار، سرکشیدم، اما بلغور کردن آنهمه دوا و دارو نه افاقه کرد و نه توفیری داشت.

 

در عوض تا دلتان بخواهد در مسابقه ی صبوری و تحمل آلام و دردها رکورد زدم، دردهای جانکاه را به تبع از یک مناعت خدادادی در گاراژ اعماق درونم حبس می کردم تا هیچ آدمیزادی از سر ترحم برایم دلسوزی نکند، گاهی برای زدن یک لبخند مصنوعی چنان بخودم فشار می آوردم که درون پر ز خون را عادی و خوشحال نشان بدهم.

 

بعضی مواقع تیرم به سنگ می خورد، اما آنقدر تلاش می کردم تا یک تبسم ملیح بر لب بزنم تا به مادرم ، پدرم و دیگر اطرافیان و همه ی آنهایی که نگران احوالم بودند روحیه بدهم ،خالو قلندر که درک درست تری از حال نزار و رو به موت من داشت ، می گفت : آ میرزا ان شاء الله که صد و بیست سال زنده و سالم سلامت باشید، من توی این سن و سال آدمی با اینهمه صبوری و متانت و بردباری و تحمل پذیری ندیدم.

 

خوش به حالت که اینهمه متانت را یکجا در خودت انبار کردی؟ بزرگ و بزرگتر که بشی در بزنگاه های سخت زندگی این تجربیات خیلی به دردت خواهند خورد، دلم می خواست روی سر خالو قلندر فریاد بزنم و بگویم: از سوز آتش درون من چه میدانی؟ اما خیلی زود و قبل از آنکه حرف درشتی به زبان بیارم به خودم می امدم و با تبسمی شکاک و تلخندی ملیح و تکان دادن سر روی حرف هایش مهر تایید می زدم …

 

هر چه دعا بود مادرم با موی گرگ و اسپند لای مخمل سبز پیچانده بود روی شانه و بازوهایم گره زد، درست مثل تک درخت کناری که دختران دم بخت به شاخ و برگ هایش پارچه گره می زنند، من هم دست کمی از آن نوع کنارها نداشتم دو دست من از بازو تا مچ تلنباری از انواع دعاهایی بود که در مخمل سبز آویزان بود، هرچه گیاه کوهی بود از آویشن و گل زرد گرفته تا گزگزو و بو مادران و جوشیر و ده ها و صدها اقلام گیاهی شناخته و ناشناخته دیگر توسط مادر بزرگم جوشانده و در حلقومم سرازیر شد اما افاقه نکرد و نکرد، تا اینکه یک روز از غیب رسید، ملایی دعا نویس موسوم به ملا ابوطالب که اهل یکی از روستاههای بهبهان بود سر از آبادی ما در آورد.

 

مادر بزرگ من که توی این قبیل امورات رادارش مثل آواکس در کمتر از یک ثانیه پرواز کنجشک را هم صد می کنند ،فی الفور گرای دقیق ملا ابوطالب را گرفت و به لامردان دعوتش کرد، بعد از پذیرایی و صرف ناهار و نشان دادن کیسه ی پول قلمبه یکراست رفت روی اصل مطلب و گفت: ملا دستم به دامنت،بچه ام داره از دست میره..ملا که شکمش از برنج چمپا و کباب مرغ و دل و جگر گوسفند و دوغ و آب انار پر شده بود و با دیدن کیسه ی پول کیفش کوک حسابی شد، در اولین اقدام چشمهای آبی ام، را خوب ورانداز کرد، بعد زبانم را نگاه کرد، گفت: اسمت چیه؟ مادر بزرگم گفت: اسمش آمیرزا است.

 

ملا گفت: ماشاء الله هزار ماشاء الله نوم خدا ، پسر گلم مدرسه میری؟ باز هم مادر بزرگ امان نداد که خودم جواب بدم ،گفت: بله مدرسه میره معدل پارسالش هم نوزده و نیمه، هر روز برایش شپک میزنن، هورا میکشن، تو انشا نوشتن لنگه نداره….

 

ملا دستی به ریشش کشید و گفت: بارک الله ، کلاس چندمی؟ باز هم مادر مادر بزرگ مثل هدهد شروع کرد به چکشی جواب دادن ، گفت: کلاس چهارم است، میره کلاس پنجم از دست قبله عالم هم جایزه گرفت و در اردوگاه رامسر شاه را هم دید.

 

ملا که دید مادر بزرگ نمیزاره من لام تا کاف حرف بزنم ،من را از مخاطب بودن ساقط کرد، رو به مادر بزرگ کرد و گفت: آمیرزا خواهر و برادر هم داره؟ مادر بزرگ گفت :دوتا برادر داشت که پیش از تولد آمیرزا مُردن، یه خواهر و دوتا برادر دیگه داره که از خودش کوچکتر هستن، ملا ابوطالب نفس عمیقی کشید و گفت: ماشاء الله، گوش شیطون کر، احسنت و تبارک الله احس الخالقین…

 

بعدش سرکتاب را باز کرد و گفت: طالع این بچه در سعد اکبر است از بندگان خاص خداست و آینده اش بسیار نیکو و در حلقه ی مشاهیر و اکابر و اعاظم موقعیتی رفیع و ممتاز خواهد داشت، این بچه نباید آفتابی بشه و در مغرض دید و نگاه بدخواهان و حاسدان قرار بگیرد و دلیل مریضی ایشان متاثر از چشم بدخواهان است.

 

مادر بزرگ گفت: یعنی چه؟ من که ملتفت نشدم، ملا ابوطالب گفت: با این وجنات وجنمات و جلال و جبروتی که در طالع این طفل دیدم، نباید با هیچ احد الناسی رو برو بشود، اگرچشم شور به این بچه نظر بندازد مثل نیش مار افعی که فرتی آدم را هلاک میکنه ، چشم شور هم جَلدی و درجا بچه را از پا میندازه. مادر بزرگ گفت: آقا حالا بگو چه خاکی باید به سرم بکنم؟

 

ملا گفت: دوغ و ماست و پنیر نخوره تا در عناصر اربعه که عبارتند از : آب و باد و خاک و آتش اختلال حادث نشود، بچه بلغمی مزاج است و طبعش سرد و مرطوب است، باید غذای گرم مثل عسل و گردو و زنجبیل و زعفران و گوشت شتر و امثالهم به او خورانده شود البته نه بدان حد که مزاجش سودایی بشه، کره و روغن حیوانی هرچقد دلش خواست بذارین بخوره تا صفرای بدنش قوت بگیره، خرما و بستنی و شیرینجات نخوره تا فشارش یهویی بالا نزنه، نبات زعفرانی و مویز و شیره انگور هر چه میتونه بخوره تا فشار خونش متعادل بشه.

 

تا می تونه گوشت گوسفند و تیهو و کبک و درنا بخوره تا دموی مزاج بشه، آش ماش مطلقا نخوره که بلغمش فزونی می کند و همه چیز رشته می شود از سپیده صبح تا سیاهی اول شب مطلقا از خانه بیرون نزند، بگیره برای خودش راحت بخوابه ، قید مشق و مدرسه و درس را بکل بزند تا در معرض چشم حسود و بدخواه قرار نگیرد.

 

شب ها بزنه بیرون برای خودش گردش و تفریح بکنه، باید چهار چشمی حواستون باشه که شب ها نخوابه، دوباره تاکید می کنم این طفل معصوم اصلا نباید به مدرسه بره که هی انشای خوب بنویسه و نمره ی بیست بگیره ،هی براش شپک بزنن و هورا بکشن و بیفته روی سق سیاه زبون حسود و بدخواه و بیفتی تو دهن مردم چشمش بزنند و آخر سر هم جوانمرگ بشه

 

مادر بزرگم یک دسته اسکناس پنجاه تومانی به ملا داد، ملا گفت: یک دعا با زعفران اعلا باید روی کاغذ سمرقندی برایش بنویسم ، خلاصه ملا رفت و مادر بزرگ که زن مقتدر و کله شقی بود و آوازه اش در سوارکاری و تیراندازی با سه تیر رومی و نشانه زدن در حال تاختن معروف و مشهور بود در این سرانه ی پیری فیلش دوباره یاد هندوستان کرد و دقیقا رفت توی جلد ترکاتون خاتون بیوه ی مرحوم سلطان محمد خوارزمشاه در عهد حمله ی مغولان و من هم شدم سلطان جلال الدین خوارزمشاه و از سر خیرخواهی هر بلایی که دلش خواست به روزم آورد و پدرم و مادرم و دو عمه و سه عمو با وجود آن همه کپ کپه و دبدبه ای که داشتند از پس پیرزن بر نیامدند.

 

من یکسال تمام مثل بوف کور روزها خوابیدم و شب ها بیدار ماندم، مطابق انواع طب های سنتی چینی و هندی غذای گرم به من خوراندند تا روزی که مادر بزرگ جان به جان آفرین داد.

 

حالا که اوضاع کرونا زده ی جهان را در عالم تنهایی مرور می کنم ، می بینم سی پنج سال پیش همه ی آن اتفاقات از روز خوابی و شب بیداری گرفته تا نسخه های جورواجور پزشکی و طب سنتی دغدغه ی بخش قابل توجهی از مردم جهان شده است، و دانشگاهها و مدارس هم شدند کشک و باد هوا…

 

کلام پایانی:

 

کرونا جدی است و هر رور که می گذرد تاخت و تازش جدی تر می شود، به راحتی تغییر جهش آنی می دهد ، دعا کنیم خدا خودش رحم بکند ، این چهار روز تعطیلی اخیر ۶تا ۱۰ شهریور ۹۹ ) و گرمی تفرج بعضی از هموطنان در مسافرت به مناطق خوش آب و هوا، خدا کند بخیر بگذرد، آخرین چاره باقی مانده رعایت توصیه ها و پروتکل های بهداشتی است که اگر رعایت نکنیم پائیز غمبار به زودی و به سختی خودش را نشان خواهد داد ….

 

۱۰ شهریور ۹۹ – اهواز

لینک کوتاه : http://tabakhabar.ir/?p=87248

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.