نجف رستم زال نشد اما قربانعلی گرسیوز شد/ محمد شریفی

نجف رستم زال نشد اما قربانعلی گرسیوز شد/ محمد شریفی

یادم می آید ، سرکار خانم ایران نوروزی معلم کلاس پنجم مان – که خدایش بسلامت دارش ،در سال ۱۳۵۵در ساعت درس انشاء: با خطی خوش پای تخته سیاه نوشت:

موضوع انشاء : دوست دارید در آینده چکاره شوید؟

هفته ی بعد در ساعت درس انشا اول از همه نجف دست بلند کرد که بیاید انشایش را بخواند ، نجف اینگونه شروع کرد،خانم اجازه ،من دوست دارم رستم زال بشم ، هر روز سوار اسب رخش بشوم و در میدان آبادی جولان بدم.

 

من دوست دارم رستم بشوم تا از کشورم دفاع کنم و دشمنان میهن را بکشم، اگر زن گرفتم اسم پسرم را سهراب می گذارم و بجای آنکه بازوبند را روی دستش ببندم به تهمینه یک کلاه خود می دهم که وقتی سهراب بزرگ شد، کلاه خود را روی سرش بگذارد و من با اولین نگاه متوجه بشوم که این پسرم سهراب است و با او وارد جنگ نشوم و از روی بی بصیرتی او را نکشم که بعدش دنبال نوشدارو در خیابان ناصر خسرو بگردم و با دست خالی و دست از پا درازتر جنازه ی سهرابم را تحویل خاک بدم.

 

من با این عاقبت نگری با همراهی آن نره شیر کاری می کنم که نیرنگ افراسیاب و سپاه توران را به خودشان برگردانم ،تا بعدش با کمک سهراب و دیگر پهلوان های ایرانی بتوانیم دمار از روزگار افراسیاب و تورانی ها در بیاریم ، رستم زور داشت اما ساده بود و سیاست نداشت

 

سرفه های خشک و بی امان و تن تب دار نحیف و لاغر نجف همه را میخکوب و متحیر کرد، خانم معلم اشک هایش را پاک کرد و لیوانی پر از آب به نجف داد که سربکشد، نجف باقی انشاء را نخواند و خانم معلم دوبرگ انشای نجف را از دفترش جدا و در کیف خودش قرار داد و به نجف آفرین ها گفت.

 

خود خانم معلم هم بغضش گرفته بود، گفت: کاش می توانستم ادامه ی انشای نجف را برایتان بخوانم… آخرش هم ما هیچوقت نتواستیم بفهمیم که آخر شاهنامه نجف خوش بود یا نافرجام ؟ نجف هم علیرغم همه ی اصرارها هرگز چیزی نگفت که ادامه ی انشایش چه بود.

بعد از انشای ناتمام نجف نوبت قربانعلی رسید، قربانعلی اینطور شروع کرد، موضوع انشاء ، می خواهید چکاره شوید ، من می خواهم در آینده گرسیوز بشوم ، خانم اجازه ، هروقت انشا داریم سراغ خالو عبدشاه شوهرخاله ام که کوره سواد مکتبی پیش ملا اسدالله یاد گرفت، میروم ، از خالو پرسیدم، به نظرت در آینده من باید چکاره بشوم،یه کم سرش را خاروند، دستی به پیشانی اش کشید ، دوتا پک حیدری به چپقش زد، بعدش بادی به غبغب انداخت و گفت بنویس، من دوست دارم در آینده گَرسیوز بشوم.

 

من که نمیدونستم گرسیوز برگ چه درختی است. ولی سید حیدر شاهنامه خوان آبادی اونوری گفت: گرسیوز اسم یکی از پهلوان های شاهنامه بوده که در حقه و کلک و نیرنگ هزارتا چرچیل را می برد روی رودخونه ی بلواس و تشنه بر می گرداند.

 

گرسیوز زور بازو نداشت، یک چنگ گوشت و استخوان لاغر و مردنی بود و هیکلش قد نصف رون رستم زال بود، اگه همین مش باقر خودمون فوتش می کرد صد چرخ تو آسمون مثل قمر ماه دور زمین می چرخید،اما همین آدم چلقوز هیچ بنی بشری حریفش نبود، با سیاست ماست های همه را کیسه می کرد.

 

خالو عبدشاه میگه ، آدم نباید ساده و صاف وساویله باشه که هی گول بخوره ، آدم باید نون زرنگی اش را بخوره تا هفتش گرو هشتش نباشه،گفتم خالو من نمی خوام ، مثل گرسیوز باشم و مردم را از چاله به چاه بندازم که بعدش مورد عاق و لعنت مردم قرار بگیرم.

 

خالو گفت: حالا اگر نمیخوای در قواره و قامت گرسیوز حقه باز و نیرنگ باز بشوی، دست کم باید آنقدر زرنگ بشوی که مثل این وکلا و وزرا بتوانی گلیم خودت را از آب بیرون بکشی و با چارتا دروغ شاخدار سر مردم را شیره ی خرما و انگور بمالونی تا همچنان سوار خر مراد برای خودت یکه تازی کنی و مردم هم هی قربون و صدقه ات بروند.

 

خانم اجازه با اینکه خالو عبدشاه ، خیلی گیج و منگم کرد، ولی حرف هایش خیلی هم بی حساب نبودند، خالو جعفرقلی گفت: بچه گوش به حرف های خالو عبدشاه نده ، اگه گرسیوز شدن اینهمه آب و نان داره؟ قرمساق چرا خودش گرسیوز نشد ؟ اگه گوش از من میگیری دو تا هندونه بذار زیر بغل خانم معلم تتیش مامانی ات و بنویسی دلم میخواهد در آینده معلم بشوم..

 

با این کار هم سر خانم معلم را شیره میمالونی هم یه نمره خوب می گیری؟ ،خانم معلم ، من و همه ی هم شاگری ها از افاضات صد من یک غاز قربانعلی مات و مبهوت شده بودیم.

 

سالها گذشت ، امروز بعد از ۵ ساعت معطلی از هفت خوان دفتر قربانعلی عبور کردم و به لطف اینکه قبلا همکلاسی بودیم برای چند دقیقه به حضور پذیرفتم ، درخواست نجف را بهش دادم که پسر نجف را جایی استخدام بکند؟

 

قربانعلی لب خندی زد و گفت: نجف یه زمانی می خواست رستم زال بشود ، حالا چی شد که گذرش به دباغ خانه ی گرسیوز افتاد؟

قربانعلی را بخدا واگذار کردم و با دم کنده پیش نجف رفتم …