وقتی ستاره دلش می گرفت/ محمد شریفی

وقتی ستاره دلش می گرفت/ محمد شریفی

ستاره وقتی پای دار قالی می نشست، یواشکی اینگونه زمزمه می کرد:

روزگار چه زم اخوی که خوم ندونم

ازنی کرکیت غم به تار جونم (۱ )

آسمون اوری گرد دنیان کرد تر

مو چطور دلخوش کنم با این همه درد(۲)

اون موقع هایی که مدرسه نمی رفتم، طبع حساسی داشتم. اگر به خواسته هایم توجه نمی شد، خیلی بهم بر می خورد. غرور خاص خودم را داشتم و عصبانیت م را پنهان می کردم.

 

اهل گریه کردن و و ننه من غریبم هم نبودم ، خلاصه هروقت که اوضاع وفق مراد من پیش نمی رفت و اوقاتم تلخ می شد ، یکراست پیش خاله ستاره می رفتم، همین که چشمش به من می خورد، می گفت قربون دل کوچکت برم انگاری بازهم دلت گرفته؟

 

حرف های خاله همیشه حس کنجکاویم را تحریک می کرد، درست توی همان موقعیت خیلی دوست داشتم که بفهمم دل آدم برای چی و چرا و چه جوری می گیره؟

 

خاله که متوجه اوضاع و احوال من شده بود، اول از همه دوتا گردو بهم داد، وقتی که دید اوقاتم خیلی تلخ تلخه با دست خودش یک دونه نقل توی دهنم گذاشت، من هم کنار دار قالیش نشستم و غرق گل های قالی و نقش های نارنج و ترنج شدم.

 

صدای کرکیت که با دستان ستاره هنرمندانه به تار و پودها ی قالی نواخته می شد، جلوه هایی از زیبایی و هنر به بهترین شکل آفریده می شد، اما نمی دانم چرا ذهن صاحب مرده من اینهمه نقش های خلاق و هنزمندانه و ظرافت خارق العاده ای که در بافتن آن فرش زیبا جلوه می کرد را خوب نمی دیدم.

 

اما نمی دانم چه شد که یهویی گفتم: خاله تو هم دلت گرفته؟ خاله قبل از آنکه لب باز بکند، دو قطره اشک آرام روی گونه هایش سرازیر شد، پرسیدم چرا گریه می کنی خاله ستاره؟ گفت: منم دلم گرفت، گریه می کنم که دلم وابشه.

 

من هم دلم می خواست مثل خاله گریه کنم، سرم را پایین انداختم و هی چشمهایم را فشار می دادم شاید قطره اشکی سرازیر بشه و از اوقات تلخی رهانیده بشم، ولی هر کاری کردم ، نشد که نشد و قطره اشکی هم درنیومد، نمی دونم چی شد که یه هویی زدم زیر خنده. خاله سرش را بلند کرد و با تبسمی شیرین گفت :دلت وا شد؟

 

گفتم خاله توچی ؟ دل تو هم واشد ؟ گفت: دل من روزی هزار بار می گیره و ول میکنه….

از خاله خداحافظی کردم ، اما جمله ی آخری خاله را خوب نفهمیدم ، دل من روزی هزار بار می گیره و ول میکنه….

 

حالا که به اقتضای آش درهم جوشی که کرونا ویروس و مسئولان برایمان پختند و عملا خانه نشین و یکجانشین شده ام و گاهی از زیر پوست شهر گذری می کنم مثل خاله ستاره هزار بار دلم می گیره اما ول نمیکنه….

 

 

*ترجمه*

(۱) روزگار از من چه می خواهید، چه خطایی از من سرزد که خودم هم نمی دانم چه بدی کردم، بابت گناه ناکرده همانند قالی بافان با کرکیت تار پود وجودم را نابود کردی

 

(۲) آسمان را ابری باران زا و تیره فرا گرفت و سیلابی از آب زمین را فرا گرفت،شدت دردهای من بحدی زیاد هستند که جایی برای دلخوشی باقی نمانده است.