پرتلاش، اخمو، عشقی!/ نیما قاسمی

پرتلاش، اخمو، عشقی!/ نیما قاسمی

طرفهای اذان ظهر بود که از پله های اداره کل مدیریت بحران بالا می رفتم. این اداره را می شود از بویش هم شناخت!

از حدود بیست متری که به آن اداره نزدیک بشوی، انگار یکدفعه همه چیز تغییر می کند. از اینکه شاید یک زباله ی کوچک، بی نظمی در چیدمان و گلکاری و… را نمی بینی، ابتدا کمی جا خواهی خورد!

 

از پله های ورودی که بالا بروی، باید بدنبال جای انگشت یا لکه ای بر شیشه های در ورودی بگردی که احتمالا پیدا نخواهی کرد؛ و این نظم، نظافت و دقت ادامه دارد تا طبقه ی بالا، که خبر از سخت گیری در کارها را می‌دهد. سوار آسانسور شدم و به طبقه اول و به اتاق مدیرکل رفتم.

 

آقای منشی مانند مهمان پذیر هتل پنج ستاره چنان با احترام و ادب رفتار کرد که گویی من را از قبل می شناخت. خودم را که معرفی کردم؛ پوزش خواست و گفت: دکتر حاجی زاده مشغول کاری است و لطفا چند دقیقه ای تشریف داشته باشید. حالا یا نهار می خورد و یا نماز می خواند و یا کار دیگر، نفهمیدم.

 

گفتم که به اتاق خانم جوادی می روم و صدایم کنید. هنگام چرخیدن و خارج شدن، متوجه مرد میانسال و همراه جوانش شدم، با همان چهره ی مصمم اقوام خوزستانی؛ مرد میانسال لباس محلی به تن داشت و کت سورمه ای بر رویش پوشیده بود. سلامشان کردم و به یکدیگر لبخندی هدیه کردیم و من به اتاق جوادی رفتم.

 

ده دقیقه بعد منشی به دنبالم آمد و من هم چند دقیقه بعدش به اتاق حاجی زاده رفتم. وقتی وارد شدم، آن دو نفر پیش از من داخل رفته بودند و گرم صحبت بودند. حاجی زاده بلند شد و با همان اخم همیشگی اش علیک سلامی گفت و دست دادیم. دست دادنش از قبلنها هم شل تر بود! یادم آمد که همیشه نسبت شل دست دادن حساس بوده ام و نشانه ی بی اهمیتی می دانستمش؛ اما وقتی از حاجی زاده شناخت پیدا کردم، برای این اصل استثنائاتی قائل شدم!

 

وقتی نشستم، اول میزبان را اسکن کردم! چسب زخمی روی دستش بود و نسبت به ده روز قبل (پیش از سیلابهای رفیع و آلبوعفری) صورتش تکیده و پوستش تیره شده بود؛ و محاسنش بلندتر از همیشه. با صدای گرفته ی سرماخورده اش گفت چای میخورید یا دمنوش، و شروع کرد فنجانها را تقسیم کردن.

 

وضعیت جسمی اش را که دیدم، به یاد جلوتر از خط مقدم بودنش در بحران گذشته افتادم. باز به خاطرم آمد آنموقعی که سالن مانتیورینگ مدیریت بحران را تجهیز می کردند و می گفتند یکی از معدود سالنهای مدیریت بحران کشور، با این کیفیت است؛

 

با خودم گفتم ای وای که می خواهند مواقع بحران لم بدهند در آن سالن عظیم و با تکنولوژی روز دنیا، و در جای گرم و نرم درباره بحران نطق کنند! اما گویا آنطور که پیشبینی کرده بودم نشد و فرمانده به هنگام نبرد از رزمنده ها هم جلوتر می رفت و خاکریز دشمن را دور زده بود!

 

در همین افکار غوص می زدم که با صدای قلدر حاجی که به مرد میانسال می گفت این چه حرفیه من وظیفمه، از فکر درآمدم. آن آقای محترم با لهجه ی آشنایش گفت: خانواده هم میخواستن بیان که خانوادت رو دعوت کنند؛ بهشون گفتم که اینجا اداره ست و بذار خودم و یاسین میریم. و ادامه داد که خدا ازت راضی هستش و مطمئنم.

 

حاجی که انگار خجالت کشیده بود و سرش را از دمنوش ها و فنجانها در نمی آورد، گفت: به یه شرط که اول شما بیاین خونه. بعد شروع کرد روی کاغذ آدرس نوشتن و به رفیق تازه اش داد.

 

رفیق آداب دان حاجی گفت من مزاحم نمیشم دیگه، چون مهمان داری و شاید بخواهید حرفی بزنید. بلند شدند و روبوسی کردند و جملات محبت آمیزی در وصف هم گفتند و من با حاجی تنها شدم.

 

وقتی تنها شدیم، بی درنگ گفتم: اینها واقعیتهای این مردمند؛ واقعیتهایی در عالم واقعی.
گفت: آره

 

سگرمه ها را در هم کرد و نگاهش را دزدید و ادامه داد: پشت گرمی مان به دویست سیصد تا ماشین آلات و چندهزار *نیوجرسی و سنگهای کوه نبود؛ پشت گرمی به بیل این رفقای باوفا و عطر نون عیالش بود.

 

باز به فکر فرو رفتم که این آقای سگرمه درهم به ظاهر بداخلاق عجب جملات عاشقانه ای از خودش ول می دهد! و یادم آمد که قبلنها پیش از اینکه بشناسمش، چقدر از او بیزار بودم!

 

باز با بالا رفتن صدایش از فکر درآمدم. انگار یکدفعه یک چیزی یادش آمده بود و به خودش نهیب زد که دوباره همان حاجی زاده اخمو و جدی و عملیاتی شود.

 

گفت: ساعت چهار جلسه داریم. چهل تا مدیرکل و فرماندار می آیند که تقسیم وظایف و توزیع تجهیزات و … کنیم؛ چهار روز دیگر یک توده بارشی می آید. تا فردا ظهر همه باید در موقعیتها مستقر باشند.

 

*نیوجرسی: بلوک های بزرگ بتنی