قالب وردپرس خرید قالب وردپرس فروشگاه قالب وردپرس قالب خبری وردپرس

امروز : چهارشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۹

نوشته هایی با برچسب "حکایت"

حکایت نظرعلی/ محمد شریفی

حکایت نظرعلی/ محمد شریفی

دایی علیداد تعریف می کرد، سال ۴۲ خودش و نظرعلی و مه تقی در دبستان آرش در پایه سوم روی یک نیمکت می نشستند. می گفت ،سال بدی بود، خشکسالی و کم آبی از یک طرف، هجوم ملخ هم به آن اضافه شد، قیمت گندم و جو و علوفه چند برابر شده...

بیشتر ...
حکایت من و حضرت عزرائیل و پرستو/محمد شریفی

حکایت من و حضرت عزرائیل و پرستو/محمد شریفی

سیل ۹۷ و طغیان کرخه و کارون و دز و بی خانمان شدن تعدادی از هموطنان خوزی بد جوری حالم را دگرگون کرده بود، چندرقاز روز مبادا (پس انداز) را از بیخ و بُن و تا ریال آخر از بانک بیرون کشیدم و مثل مرحوم ژان والژان قهرمان رُمان...

بیشتر ...
حکایت حق سکوت با بیسکویت ویفر/محمد شریفی

حکایت حق سکوت با بیسکویت ویفر/محمد شریفی

در ولایت ما حدود ۲۱ دکان دایر بود، اما دکان میرزا حسنعلی اصفهانی رونقی دیگر داشت. میرزا قران بزرگی با جلد ترمه داشت که همیشه دم دستش بود و به وقت خلوت مغازه،معمولا آیاتی تلاوت می کرد.   میرزا حسنعلی بارها به مردم...

بیشتر ...
از غش کردن در بغل رضاقلی میرزا تا چرب کردن سبیل ها با دنبه ی فرد اعلاء

از غش کردن در بغل رضاقلی میرزا تا چرب کردن سبیل ها با دنبه ی فرد اعلاء

طنز نوشته ای به قلم محمد شریفی حکایت یکم : ماجرای رضاقلی میرزا مرحوم خان عمو، تعریف می کرد، که رفیقی داشتم به اسم رضاقلی میرزا، این جناب رضاقلی در دهه ی ۳۰ ترک دیار می کند و در آبادان ساکن و بعدها به عنوان مونتاژ کار فنی...

بیشتر ...
داستان طنز رمالی و دعانویسی برای شاطر هفت خط …/محمد شریفی

داستان طنز رمالی و دعانویسی برای شاطر هفت خط …/محمد شریفی

داستان طنز رمالی و دعانویسی برای شاطر هفت خط ...   همانطور که در قوطی عطار هزار و یک دوا و ادا در می آید ،و از شیر گنجشک گرفته تا جان ناقابل آدمیزاد در ان قوطی های جوراجور یافت می شود ، خیل دوستان بیشمار من هم، درست مثل...

بیشتر ...
حکایت نان تنوری داغ با بوی عشق به قیمت ۲ ریال

حکایت نان تنوری داغ با بوی عشق به قیمت ۲ ریال

برگی از خاطر و خاطرات محمد شریفی/ این قسمت : نان تنوری داغ با بوی عشق به قیمت ۲ ریال هنوز با خود خاطر آن خاطره را به یاد دارم ، اولین روزی که به نانوایی رفتم، کودکی شش ساله بودم ،سال ۱۳۵۱ خورشیدی بود. در یک صبح بانشاط...

بیشتر ...