از زمین و آسمان می بارد
  • امروز : سه شنبه - ۲۵ خرداد - ۱۴۰۰
  • برابر با : 6 - ذو القعدة - 1442
  • برابر با : Tuesday - 15 June - 2021
0
داستان کوتاه به مناسبت چهارم خرداد

از زمین و آسمان می بارد

  • کد خبر : 100119
  • 25 می 2021 - 23:43
از زمین و آسمان می بارد

حوالی عصر بود. مشغول تماشای تلویزیون بودم که صدای بی اَمان زنگ در ، آرامش را از خانه ربود. به رسم زمانه ی ما، باز کردن درب خانه با ته تغاری خانواده بود و من هم که به رسوم ، پایبند بودم، همچون عروسکی فنری که جعبه اش را باز کرده باشند، از جا کنده […]

حوالی عصر بود. مشغول تماشای تلویزیون بودم که صدای بی اَمان زنگ در ، آرامش را از خانه ربود.
به رسم زمانه ی ما، باز کردن درب خانه با ته تغاری خانواده بود و من هم که به رسوم ، پایبند بودم، همچون عروسکی فنری که جعبه اش را باز کرده باشند، از جا کنده شده و به طرف حیاط دویدم.در را که باز کردم، آقا مجید پسر خاله ام بود.سلام کردم ولی با دیدن چهره ی عبوس و گرفته اش ، انتظار جواب سلامم را نداشتم.

آقا مجید شخصیت ویژه ای داشت؛ اغلب اوقات عصبانی بود و غُر میزد؛ تکیه کلام جالبی هم داشت که در مواقع عصبانیت، همیشه میگفت:” از زمین و آسمان میبارد”.گاهی پیش خودم فکر میکردم، بارش همه چیز از آسمان ممکن است ولی از زمین چگونه؟!

بگذریم؛ آمد و یکی دو ساعت نشست و اندکی از مشکلاتش پیش اهالی خانه گفت و بعد به اتفاق جمله ی همیشگی اش خداحافظی کرد و رفت.
با رفتن او نفس راحتی کشیدم‌ و مشغول نقاشی شدم که ناگهان با صدای کوبیدن مشت بر در خانه، قلب همه ی ما در سینه، چند سانتی متری جابجا شد؛ دوباره پریدم و در را باز کردم.این بار عمویم بود که با صورتی زرد رنگ که مرا به یاد خربزه ی مشهدی می انداخت، وارد حیاط شد و مرتب پدرم را صدا میزد”حاجی حاجی؛ الان از رادیو بیگانه شنیدم که دوباره صدام قصد حمله ی موشکی به دزفول را دارد.بیا امشب بچه ها را از اینجا دور کنیم”.پدرم ابتدا مخالفت کرد ولی با اصرار خانواده به ناچار راضی شد.

مادرم با سرعت چند قلم از وسایل ضروری خانه را برداشت و در تاریکی شب به اتفاق خانواده ی عمویم به سمت مقصدی نامعلوم در خارج شهر به راه افتادیم.چند کیلومتری که رفتیم نور چراغ های ماشین، تپه های کوتاه و بلند زاگرس را به ما نشان می دادند‌.تصمیم گرفتیم شب را هر طور شده در پناه این تپه ها به صبح برسانیم.
به همراه وسایل، پیاده شدیم و کورمال کورمال، همچون انسانهای نخستین ، یک زندگی ابتدایی را برای خودمان دست و پا کردیم.

هنوز دو سه ساعتی نگذشته بود که ناگهان صدای انفجار مهیب موشک به شهر ، از آن دوردست به گوش رسید.همزمان بلافاصله اتاق جنگ در خانواده تشکیل شد و نظرات کارشناسانه و فوق محرمانه آغاز گردید.در این تبادل افکار بودیم که جیغ دختر عمویم که به مراتب ، بلندتر از صدای موشک بود در میان تپه ها پیچید؛ خواستیم علت فریادش را جویا شویم که خود نیز شروع به فریاد زدن کردیم….

تمام بدنمان دچار سوزش و مور مور شده بود.نور چراغ قوه ای را که روشن کرده بودیم، خبر از اُطراق ما در کنار یک کلونی از موریانه های بزرگ می داد که بی رحمانه همچون سربازان جنگاور و مسلح رومی به ما حمله ور شده اند.

در آن تاریکی شب مثل دانه های ذرت که در روغن داغ افتاده باشند، بالا و پایین می پریدیم تا بلکه خود را از شرّ این حشرات رها سازیم که به ناگاه ، صدای فریاد زن عمویم خواب را از چشم ساکنین زمین محو کرد.
بله؛ پایش به کتری چای داغ خورده و بدجوری سوخته بود.

جمع شدیم که به داد زن عمویم برسیم که صدای غرش ابرهای بهاری و باران بی وقفه ، خاطره ی آن شب را تکمیل کرد.آن چنان باران از آسمان می بارید که گویی قرار است کشتی نوح به حرکت در آید.

به ناگاه یاد تکیه کلام پسرخاله ام آقامجید افتادم که همیشه در مواقع عصبانیت می گفت:” از زمین و آسمان می بارد”.
آن شب نیز به راستی از زمین و آسمان میبارید؛ باران از آسمان و موریانه از زمین.

صبح که شد همچون لشکری شکست خورده با چشمانی پف آلود سوار ماشین شدیم و به شهر بازگشتیم.وقتی رسیدیم آرزو کردیم که ای کاش ما نیز به مانند مردم قهرمان دزفول ، به خدا توکل کرده،استقامت می کردیم و جایی نمی رفتیم؛ چون آنها شب گذشته فقط بارش آسمانی موشک را دیده بودند ولی ما ، هم از زمین دیده بودیم و هم از آسمان.

لینک کوتاه : https://tabakhabar.ir/?p=100119

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.