روز سهشنبه ۲۱ آبان در سینما بهمن اهواز در دو سانس ۱۶ و ۲۰ شاهد ۱۱ فیلم داستانی کوتاه بودیم. نکتهای که با تماشای بخش زیادی از این ۱۱ فیلم جلب توجه میکرد نه سردرگمی فیلمسازان در مواجهه با سوژه های انتخاب شده، که واکنش آنها به این سردرگمی بود.
واکنشی محتاطانه که در آن فیلمسازان از تجربه های حسی و دیداری تماشاگران سوء استفاده میکنند.
مثلاً در فیلم بسیار بد جذر بیست سالگی در همان لحظه های اول مادری مشوش و تلویزیونی پر از اطلاعات می بینیم اما در ادامهی مسیر، فیلم به جز مشوش تر کردن مادر و تغییر تلویزیون به رادیو، رادیوی ماشین پشت سر، مکالمه با خواهر، مکالمه با خواهر و مکالمه با خواهر کار دیگری نمی کند و در تک تک لحظه های فیلم با بازی بسیار بد و کلیشهی اغراق تلاش دارد که از تجربه های حسی خارج از سینمای بیننده سوء استفاده کرده و اشک بگیرد.
یا در فیلم آدم برفی که فیلمساز با استفاده از کلیشه های صدا و سیما و تجربهی دیداری مخاطبان احساس نیاز به جبههی منفی در داستانش را با جای پای محکمی به اسم دعا و طلسم پر میکند. جهلی که در مواجهه با فیلم احساس می کنیم پیش از آن که برای من مخاطب درگیری باشد چیزی است که فیلمساز دچارش شده .
یکی دیگر از فیلم های بد دیشب شوان نام داشت که درباره کولبرها می باشد. کولبر. با شنیدن این واژه این کلمات به ذهنمان می آید: فقر، مسیر سخت، مرز، تیراندازی و مرگ.فیلم نه تنها فراتر از همین کلمات نمیرود که حتی قادر نیست میان این مفاهیم کلیشه شده در ارتباط با کولبرها در فیلمنامه اش چفت و بست ایجاد کند.
بعد از فیلم شوان شاهد فیلم سونا بودیم که دقیقا از همان مشکل همیشگی فیلمسازان لال پرحرف رنج می برد. یعنی فیلمسازی یک یا تعدادی شخصیت را نماینده مفهومی در ذهن خود می کند و سپس تلاش میکند تا با دوربین محتوایی که در ذهن دارد را در ارتباط بین نماینده ها (نه شخصیت) نشان دهد. سوالی که مطرح است (چون در این فیلم با بازنمایی واقعیت طرف هستیم) مخاطب بیچاره دقیقا زمانی که دارد یک زن را میبیند و هیچ اطلاعاتی طی این مدت ندارد از کجا باید فهمید که زن چه مفهومی را نمایندگی می کند؟ که این زن به چه می اندیشد؟ گویی بعضی از فیلمسازان از تمام جریان سینمای هنری تنها سرگیجه های مونیکا ویتی در حین راه رفتن را دیده اند.
((او که اهلی نشد)) دقیقاً مناسب ترین نام برای این فیلم است. در دهه ۷۰ یک سریال ایرانی از تلویزیون پخش می شد که در آن تمام دخترهای چادری خوب و تمام دخترهای مانتویی جلف بودند. این فیلم روی دیگر همان سکه است علیرغم خوب نوشته شدن صحنه ها و ریتم و تکنیک و بازیهای خوب فیلم اما متاسفانه از دهه ۷۰ تا اواخر ۹۰ ما همچنان دچار همین دیالکتیک اخلاقی ((ما خوبیم و شما بدین)) هستیم.
شکل نگاهی که از ابتدا تا انتهای فیلم را جهت می دهد. او که اهلی نشد وصف حال این روح و فکر فیلمسازی است، نه شخصیت هایی که به فراخور زمان خوب و بد بودنشان به چادری یا مانتویی بودنشان است.
وودی آلن، فیلمی که متفاوت از اسم و فیلمی که در سینما پخش میشود یادآور تارانتینو و دست بردن در اتفاقات تاریخی است. اما این کجا؟ و آن کجا؟ اگر تارانتینو هیتلر را در سینما آتش میزند چرا که تاریخ سینما قبل از آن هیتلر را به آتش کشیده بود. اگر شارونتیت در روزی روزگاری هالیوود زنده می ماند ولی حسرتی بزرگتر در دل جا می گذارد، حسرت نسلی که می توانست نجات بخش باشد. اما اینجا دقیقا آتش نگرفتن سینما رکس از چه طریقی صورت می گیرد و چیزی که جایگزین واقعیت می شود دقیقاً چه مفهومی را از طریق این همنشینی منتقل میکند؟ هیچ، در اینجا تنها میخواهیم تاریخ را پاک کنیم، بدون فکر بازنویسی.
و اما بهترین فیلم داستانی روز اول جشنواره فیلم کوتاه تهران در اهواز:جونده. فیلمی خوش ساخت که از جونده ای ناشناس می گوید و همه به نوبه ی خود سوء استفاده گر از این موجود (یکی می گوید منبع را جویده، دیگری درخت و…) به جز شخصیتی که به واسطه او متوجه می شویم جونده، یک دختر است.
اما شخصیت حمایتگر به محض اینکه من تماشاگر متوجه می شوم که آن موجود (خرس، گراز و…) یک دختر است همگام با ذهن مخاطبانش آن مفهوم انسانی را تبدیل به کنشی جنسی می کند، گویی تلاش مرد برای تجاوز به دختر تاوان نگاه تماشاگر فیلم به دختر است. بعد از کشتن دختر ما با نگاه به حمایت مرد از او در ابتدای فیلم با تصویری هولناک از محبتهای کاسبکارانه ی خودمان روبرو هستیم.
















