مدت مدیدی من و عمو قلندر تمرین دموکراسی می کردیم، یک زمانی هم، یار غار و گرمابه و گلستانه بودیم ، تو بستی فروشی عمو جعفری، فالوده شیراز را با گلاب قمصر و انگبین اصفهان قاطی می کردیم و جگرمان را خنک می کردیم …
بعدها پالوده خوری را به قهوه نوش جان کردن در قهوه خانه شیخ ماشاءالله ارتقاء دادیم و کلاس را بالا و بالاتر بردیم ، حکیمانه سخن می گفتیم ، نوشتن و قلم فرسایی کردن را فانتزی کردیم ، سبیل ها را تراشیدیم ، بعد سبیل ها را گذاشتیم تا با ریش پرفسوری که اخیرا گذاشته بودیم تطابق و تقارن پیدا کند ، تا اینکه آن اتفاق مهم ظهور و بروز کرد و عمو حسن جان به قدرت قاهره رسید و عمو قلندر علمدار شد و نون اصحاب و اذناب توی روغن افتاد و هر کدام به نوایی و مقامی رسیدند.
عمو مبارک هفت خط، که مهاجری زیرک بود ، بیش از همه خودش را به عمو قلندر نزدیک کرد، تا یادم نرفته این را هم بگویم جناب مبارک خان پیر مریض الاحوالی بود ۲بار تومور بدخیم می رفت که کار خودش را بکند .اما تیغ جراح و امدن عمو حسن جان ، معادلات را عوض کرد اینگار که ششصد،متر مکعب اکسیر جوانی به عمو مبارک تزریق شد. یکباره جوان شد بعد از ۴۰ سال کار به اشاره عمو قلندر تمدید شد و ….. تا اینکه یک روز من و عمو قلندر بجای اینکه گذرمان به دباغ خانه بیفتد به قهوه خانه شیخ افتاد ، یک فنجان قهوه داغ و تلخ یک ضرب سرکشیدم و گفتم: داستان شما و مبارک نافرجام است ، درست مثل حکایت دوستی قورباغه و موش،. ….
می گویند :موشی و قورباغهای با هم رفیق شش دانگ شدند تا اینکه در یک روز بهاری موش به قورباغه گفت: دلم میخواهد توی آب در این برکه لایتناهی با تو شنا کنم ، اما افسوس که از هنر شنا در بحر بیکران ساقط و باطل و عاطل هستم. قورباغه خان گفت ، حاجت شما کاملا میسور و میسر است. و با یک تکه نخ شما را به شناگری زبردست تبدیل می کنم ، موش توی بغل قورباغه از خوشحالی غش کرد.
قورباغه یک سر نخ سحر انگیزرا به پای موش و سر دیگرش را به پای خودش بست. سپس شیرجه پرید و سط برکه و موش را هم با خودش در قعر آب کشانید. اما ناگهان و درست در اوج مستی موش، کلاغی از بالا در یک چشم به هم زدن او را از زمین بلند کرد و به آسمان برد.
قورباغه هم با نخی که به پایش بسته شده بود از آب بیرون کشیده شد و میان زمین و آسمان آویزان گشت. خلایق تماشاگر از شاهکار کلاغ غش کردند که چگونه در آب رفته و قورباغه را شکار کرده و با نخ پای موش را به پای قورباغه بسته؟!! قورباغه که میان آسمان و زمین آویزان بود فریاد میزد این است سزای دوستی با موش احمق… !!
اما عمو قلندر فقط خندید ولی شد… انچه نباید می شد.!!
ادامه دارد این حکایت..















