حکایت در حکایت/محمد شریفی
  • امروز : افزونه جلالی را نصب کنید.
  • برابر با : 2 - ربيع ثاني - 1448
  • برابر با : Monday - 14 September - 2026
2

حکایت در حکایت/محمد شریفی

  • کد خبر : 8353
  • 20 مرداد 1396 - 0:26

حکایت در حکایت (ولی کور و خر مفت و زن زور و نیم نگاهی به خوزستان…!!) محمد شریفی اول حکایت می گویند خدا داد به ولی کور ـ خر مفت و زن زور ـ در عهد مرحوم تیغ علیشاه مغفور در ولایت  مابهتران داروغه قلچماق و بد جنسی بود موسوم به داروغه ولی که در […]

حکایت در حکایت (ولی کور و خر مفت و زن زور و نیم نگاهی به خوزستان…!!)

محمد شریفی

اول حکایت

می گویند خدا داد به ولی کور ـ خر مفت و زن زور ـ

در عهد مرحوم تیغ علیشاه مغفور در ولایت  مابهتران داروغه قلچماق و بد جنسی بود موسوم به داروغه ولی که در ظلم و تعدی به رعیت در آن حوالی یگانه بود و یکتا خلایق به ستوه آمدند و در روز  بار عام  به محضر سلطان صاحب قران رفتند و از ظلم و ستم های داروغه ولی گفتند ..القصه اعلیحضرت همایونی چند بازرس کار بلد را به ما بهتران فرستادند تا پته ی جناب داروغه را روی آب بیارند و دسته گل هایش را هم از آب بگیرند و در نهایت جناب بازرسان آنچه را دیدند و شنیدند از طریق تلگراف به سمع همایونی رسانیدند و اندکی بعد از وصول گزارش حضرت اشرف به میرچخماق خان حاکم ولایت امر فرمودند که داروغه ولی از نعمت بینایی ساقط و هر دو چشم ایشان از حدقه خارج شوند و بعد از آن زمان داروغه ولی به ولی کور معروف و مشهور گردید ـ

جناب ولی کور به صورت ناشناس و مخفی ترک دیار نموده تا اینکه به روستایی دور دست رسید ـ روی جاده به حال زار و نزار نشست . زن و مردی روستایی با بار گندم که بار خرشان بود به طرف آسیاب می‌رفتند. و دلشان به رحم آمد و خودشان پیاد ه و ولی کور را روی خر سوار کردند، بعد از چند قدمی که رفتند مرد کور یواشکی از زنه می پرسد: «ببینم پیراهنت چه رنگیه؟» زن گفت: گل باقله ای و سرخ رنگه» بعد مرد کور گفت: «تنبانت چه رنگه؟» گفت: «سیاهه» بعد گفت: « چند تا بچه داری ؟» زن گفت: ۲ تا قد و نیم قد دارم که خونه هستند و الان شش ماهه‌ که حامله ام ..

دیگر حرفی نزدند تا نزدیک آسیاب رسیدند. شوهر زن به مرد کور گفت: «باباجون دیگه پیاده شو تا ما هم بریم گندم‌هامونو آرد کنیم» اما مرد کور با اوقات تلخی و هیا هو و داد و هوار و جار و جنجال گفت: « آدم از خدا بی خبر چرا پیاده بشم؟» و داد و فریاد سر داد که: «ای مردم! این مرد غریبه می‌خواد زنم و بارم و خرم را از من بگیره به دادم برسید به من علیل کمک کنید ، !»

یه عده بیکار و علاف دور آنها جمع شدند و گفتند: «چه روزگاری شده مرد گردن‌کلفت می‌خواد این کور علیل و بدبخت را گول بزنه و صاحب همه چیز بشه!» جناب دخو برای حکمیت امد به کور گفت: «اگر این زن، زنت هست پس بگو پیرهنش چه رنگه؟» او گفت: «گل گلیه ـ گل باقله ای» بعد بی‌اینکه کسی از او چیزی بپرسد فریاد زد: «بابا تنبانش هم سیاهه، شش ماهه هم حامله است» مردم گفتند «بیچاره راست میگه» بعد آنها را بردند پیش داروغه.

زن و مرد روستایی می خواستند ثواب کنند ولی جزقاله و کباب شدند اما در این بین ولی کور خوشحال و رقصان با نم دل می گفت ؛ خدا داد به ولی کور خر مفت و زن زور

اما داروغه تا چشمش به ولی افتاد سریع او را شناخت و خدعه و نیرنگش را مکاشفه و کشف نمود و حسابی دستش را خواند ـ سپس گفت : چشم های کنده گرگ برای عبرت بود؛ نه اینکه با رندی خر مفت و زن زور به چنگ آوری ـ اما شما با این کارت آخرین ته مانده های مروت و جوانمردی را بر باد دادی و ..٫٫ آن مرد و زن روستایی هنوز که هنوز است مردد هستند که دیگر به کسی کمک بکنند یا نه ….!!!!

حکایت دوم :
عجالتا دیروز بنا به اضطرار به فلان اداره رفتم ـ توفیق زیارت میرزا جعفر ریاست محترم اداره میسور و میسر گردید اما تور خدا از من نخواهید که از شکل و شمایل و مدیریت و دیگر اما و اگرهای میرزا چیزی بگویم و بنویسم ؛ اما سربسته بگویم
در بعضی از ادرات عده ای به شیوه رندی درست مثل ولی کور صاحب امتیازاتی می شوند که نگو و نپرس ….!!

نتیجه گیری :
پست ها حکم بلیط های سابق
بخت آزمایی رادارند که شانس
و اقبال با چاشنی رندی و مقداری رانت و تتمه های دیگر می طلبند و اگر جنس جور بشود می شوند میرزا جعفر خودمان و حکایت ولی کور و خر مفت و زن زور …!!

لینک کوتاه : https://tabakhabar.ir/?p=8353

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.