از غش کردن در بغل رضاقلی میرزا تا چرب کردن سبیل ها با دنبه ی فرد اعلاء
  • امروز : افزونه جلالی را نصب کنید.
  • برابر با : 21 - ذو الحجة - 1447
  • برابر با : Saturday - 6 June - 2026
8

از غش کردن در بغل رضاقلی میرزا تا چرب کردن سبیل ها با دنبه ی فرد اعلاء

  • کد خبر : 35335
  • 26 خرداد 1397 - 18:37
از غش کردن در بغل رضاقلی میرزا تا چرب کردن سبیل ها با دنبه ی فرد اعلاء

طنز نوشته ای به قلم محمد شریفی حکایت یکم : ماجرای رضاقلی میرزا مرحوم خان عمو، تعریف می کرد، که رفیقی داشتم به اسم رضاقلی میرزا، این جناب رضاقلی در دهه ی ۳۰ ترک دیار می کند و در آبادان ساکن و بعدها به عنوان مونتاژ کار فنی در  پالایشگاه استخدام می شود، وضع مالی اش […]

طنز نوشته ای به قلم محمد شریفی

حکایت یکم : ماجرای رضاقلی میرزا

مرحوم خان عمو، تعریف می کرد، که رفیقی داشتم به اسم رضاقلی میرزا، این جناب رضاقلی در دهه ی ۳۰ ترک دیار می کند و در آبادان ساکن و بعدها به عنوان مونتاژ کار فنی در  پالایشگاه استخدام می شود، وضع مالی اش سکه ، کار و بارش رونق می گیرد ، ویلای بزرگی پالایشگاه در اختیارش قرار می دهد و کم کم جزو آدم های مهم و سرشناس می شود.

 

با امنیه و پاسبان پالوده خوردن را باب می کند با رئیس بلدیه و نظمیه به نخجیرگاه می رود، آهو شکار می کند، با مهندسان انگلیسی گلف بازی مشق می کرد، کتاب و روزنامه می خواند ، با اینکه ته دلش با دکتر مصدق و حسین مکی بود اما برای ملی کردن صنعت نفت حاضر به اعتصاب نبود ولی رویهم رفته، آدمی مهربان رئوف با سخاوت، گشاده دست و مهمان نواز بود …

 

هر کس از ولایت و آبادی خودمان و حتی روستاهای اطراف گذرش به آبادان می افتاد، یکراست سراغ منزل رضاقلی را می گرفت.

 

رضاقلی عموما با روی گشاده از مهمان های غریبه و آشنا ، خوانده و ناخوانده استقبال شایان می کرد و موقع رفتن مهمان ها هم سوغات و هدایایی به رسم پیشکش در بقچه ی انها قرار می داد. رضاقلی کودک ۵ ساله ای داشت به اسم هدایتقلی ، اما همولایتی ها با تفاخر و فخر ایشان را میرزا هدایت قلی خان صدا می زدند و با سلام و صلوات طفل را بغل می کردند.

 

برایش لالا و یاسین می خواندند و حلوا حلوایش می کردند ، افراط و زیاده روی همولایتی ها تا آنجا پیش رفت که خود رضاقلی میرزا هم، باورش شد که عزیز دردانه اش یک سر و گردن از بقیه ی مخلوقات سر دارد، چنانچه بعدها تغییر رویه داد و هدایت قلی شاقول و شاخص حاتم بخشی ایشان شد.

 

همولایتی های زرنگ ما خیلی زود دست رضاقلی را خواندند و حساب کار دستشان آمد که گرفتن صله ی دندان گیر بستگی به نوع بغل کردن هدایتقلی و برانگیختن حس خوشایند در رضاقلی دارد. مهمان ها خوب یاد گرفتند که چطور دلبری کنند و دل ساده ی رضاقلی را فتح کنند.

 

خلاصه بازار هدایتقلی خان از بازار احمد آباد گرم و پر رونق تر شده بود … در یکی از همین مهمانی ها، مرادعلی بیگ که آدم فقیر از اسب افتاده و با اصالتی بود خیلی تلاش کرد که کودک ۵ ساله را بغل بکند اما بزرگان و اکابر زیرک و زرنگ حاضر در مهمانی … مرادعلی مفلوک را پس زدند و قدغن نمودند که به کودک نزدیک نشود.

 

دوستعلی خان که یک سر و گردن از بقیه سر داشت، ساز دهنی که تو برگ کادو پیچانده شده بود را از بقچه اش خارج و طی تشریفاتی به هدایتقلی تقدیم می کند و از کودک می خواهد که با ساز نقاره بزند ، هدایت ساز را فوت می کند ، صدای گوش خراش و زمختی طنین انداز می شود ، اما جماعت به ذوق امدند و کف می زدند و هوریا و هوار می کشیدند … زنده باد هدایت…

 

درست در اوج هلهله مرادعلی که خونش به جوش آمده بود ، خروس بدمجال می شود، عصایش را بلند می کند و خطاب به دوستعلی خان می گوید : حالا که افتخار بغل کردن هدایتقلی خان را از من سلب نمودید ، تور خدا بگذارید عصایم را به هدایت قلی خان تبرک کنم و در ولایت بگویم عصای من هم متبرک به تن شریف هدایت قلی خان شده است…

 

حکایت دوم : مدیران محاصره در میان متملقان

متاسفانه یک عده متملق ، سودجو ، منفعت طلب و هفت خط دندانهای بسیاری از مدیران کلان استان را خوب شمردند و ضعف ها و کمبود های روحی و روانی انها را خوب شناختند.  با چمبره زدن و گربه رقصانی و تعریف و تمجیدهای تصنعی … مدیران را مثل جن به تسخیر در آوردند و خواسته ها و امیالشان را به پیش می برند.

 

مدیران برای رسیدگی به امورات مردم و پیشرفت امور فقط و فقط چسبیدند به نمایندگان مجلس ، رسانه های زرد و چرب کردن سبیل متنفذین و لابی های قوی قدرت ، من دیروز سفارش کردم عصای مرحوم مرادعلی بیک را برایم بیاورند تا آن را به تن شریف بعضی از اقایان متبرک نمایم ….

 

به هر حال دوران پشت میرنشینی هم بسر می رسد و شما می مانید و مردم با یک عالمه ذغال و روسیاهی…

 

نتیجه گیری:
۱- بعضی از مدیران برای ماندن دست به کارهایی می زنند که شیطان هم شرم می کند.
۲- دوستعلی ها و رسانه های زرد و آگهی معاشان نقاره زن یک ذره شرم بکنند.
۳- مردم بیچاره و امثال مرادعلی ها دستشان به مدیران نمی رسد ، کاش چوبشان به آنها می رسید.
۴- خداوند خوزستان را از شر دروغ ، ریا ، تملق و فساد نجات بدهد.

 

 

لینک کوتاه : https://tabakhabar.ir/?p=35335

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.